بی خوابی

بی خوابی

بی خوابی

هیچ گونه کپی برداری از این وبلاگ بدون اجازه و بی ذکر نام نویسنده مجاز نیست...

وطن من زبان من است ، زبان من که مرا به کسی در دورترین نقطه از دنیا پیوند می دهد و از کسی در نزدیکی ام دور می کند...

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتر است از نانبشتنش .
ای دوست نه هر چه درست و صواب بوَد روا بوَد که بگویند...
و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم «بی خود » که چون « وا خود » آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .
ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....
حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم این که می نویسم راه «سعادت » است که می روم یا راه «شقاوت » .
و حقا که نمی دانم که اینکه نبشتم «طاعت » است یا « معصیت » .
کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی !
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت .
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم .
و چون احوال عاشقان نویسم نشاید .
و چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید .
و هر چه نویسم هم نشاید .
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید .
و اگر گویم نشاید .
و اگر خاموش هم گردم نشاید .
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ...
عین القضات

پیوندهای روزانه

.

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۲۸ ب.ظ


سه چهار سال پیش از تعزیه ی تأتر شهر که بیرون آمدم ، از بوفه ی کنار پارک چای گرفتم و نشستم پشت یکی از میزها ... غیر از من جوانی که کار تأتر می کرد و یک پیر مرد دیگر هم آن جا نشستند ... حرف شد سر لهراسپ خوانی ... آن جوان شروع کرد به صحبت کردن ... خب ، طبیعی هم بود ... اما می دیدم پیر مرد گاه به گاه حرف های جوانک را اصلاح می کند ... اصلأ به چهره اش نمی خورد که اطلاعات تخصصی داشته باشد ؛ 60 ساله تقریبأ ، قد کوتاه ، خپل و شکم دار با لباس هایی که فقط به نیت گرم ماندن پوشیده  بود ... یک کلاه بافتنی قهوه ای کهنه هم روی سرش ... ته ریش سفید چند روزه هم داشت ... خیلی هم خجالتی بود و بیش از آن عدم اعتماد به نفسش راجع به اطلاعاتی که داشت در چشم می زد ... کمی که گذشت جوانک از اطلاعات دقیق پیر مرد صداش در آمد ... فکر کردم پیر مرد هم شاید تأتر خوانده باشد ! نخوانده بود ... به قول خودش اصلأ سواد نداشت ... اما پانزده سال بود که تأتر نگاه می کرد ... تمام کارهای تأتر شهر را دیده بود ... تمام کارهای جشنواره ها را هم ... ایرانی و خارجی ... با حافظه ی بسیار دقیق از جزییات اجراها ... آخرین کاری که دیده بود کرگدن بود ... 5-4 اجرای این نمایشنامه را پیش تر دیده بود ... همه را با هم مقایسه می کرد ... خوب که حرف هاش را زد ، نمی دانم چه شد که یک دفعه از شغلش پرسید م... به جایی از من زد که بنی بشری نزده بود ... آهن پاره خرید و فروش می کرد! ... از همین ها که با وانت توی کوچه ها می گردند و با بلندگو صدا می زنند ... این حرفش هیچ وقت یادم نمی رود که می گفت ؛ عشقم این است که هر کار جدیدی که می آید اجرا ، یک بلیط بخرم ، بروم توی سالن و توی تاریکی خیره بمانم به آن بالا ... بیرون که می آیم مستم !

۹۴/۰۸/۱۵
حمیدرضا منایی

درباره ی انسان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی