بی خوابی

بی خوابی

بی خوابی

وطن من زبان من است ، زبان من که مرا به کسی در دورترین نقطه از دنیا پیوند می دهد و از کسی در نزدیکی ام دور می کند ...

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتر است از نانبشتنش .
ای دوست نه هر چه درست و صواب بوَد روا بوَد که بگویند .....
و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم «بی خود » که چون « وا خود » آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .
ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....
حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم این که می نویسم راه «سعادت » است که می روم یا راه «شقاوت » .
و حقا که نمی دانم که اینکه نبشتم «طاعت » است یا « معصیت » .
کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی !
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت .
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم .
و چون احوال عاشقان نویسم نشاید .
و چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید .
و هر چه نویسم هم نشاید .
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید .
و اگر گویم نشاید .
و اگر خاموش هم گردم نشاید .
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ...
عین القضات

پیوندهای روزانه

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برج سکوت» ثبت شده است

.


برج سکوت

  حسین انتظامی


۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۵۴
حمیدرضا منایی

.




طراح؛ خانم مریم مدنی


۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۸
حمیدرضا منایی

.




طراح؛ خانم کریم زادگان/نشر نیستان

۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۱
حمیدرضا منایی

.

۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۷
حمیدرضا منایی

.

۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۶
حمیدرضا منایی

.


خوب نیست واقعا... به درستی تنظیم نشده و انسجام ندارد... انجام وظیفه است و باری به هر جهت...  هم من هستم هم نیستم... یک قسمتش مال ذهن پریشان خودم است... خاطر نامجموع! یک قسمت دیگرش تقصیر حال و هوای این وقت سال است، خمسه مسترقه، بهت و پریشانی عالم... اما مهم ترین بخش این است؛
لب اگر گویم لب دریا بود/ لا اگر گویم مراد الا بود
من ز شیرینی نشینم رو ترش / من ز بسیاری گفتارم خمش
از حرکت و سئوال در سطح آزار می بینم... تلاش می کنم پایین بروم، اما چیزی در من عمیقأ مقاومت می کند... نه می توانم بگویم نه می توانم نگویم... جنگی است نابرابر با خودم که مغلوبی جز خودم ندارد... حالا هماوردی می خواهم در حد این جمله؛ خیال من از تنم بسیار فراتر رفته و دیگر بدنم جوابگو نیست... سر زلف پریشان را دریاب...


۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۹
حمیدرضا منایی

.


ادبیات برعکس آن چه همه فکر می کنند، برای نویسنده لذت آور نیست... نوشتن، به خصوص در جایی مثل ایران، رنجی بی امان است که نویسنده به خود تحمیل می کند... حظی که خواننده هنگام برخورد با متن می برد ماحصل فروپاشی های روانی مکرر کسی است که آن سوی مرز تنها ایستاده است... هر چند، دیگران را نمی دانم اما برای من این طور بود... با این وجود، در تمام هفت سالی که روی برج سکوت کار کردم، سعی ام این بود که کم نگذارم و کم فروشی نکنم... حالا امیدوارم این رمان دست مخاطبش برسد و او حظش را ببرد و دیگر، طرحی دگرگونه در فضای داستان ایران باشد...
راستی، برج سکوت از شنبه در کتاب فروشی های تهران توزیع می شود...




۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۲
حمیدرضا منایی

.

مجوز برج سکوت مشروط بر این است که افراد زیر شانزده سال نخوانندش... برای همین علایم هشدار دهنده ی مفصل در عقب و جلو نصب کردیم که زیر شانزده سال سراغش نرود! حالا بماند این که این جا سی چهل ساله ها هم کتاب نمی خوانند، چه رسد به زیر شانزده سال! 

الغرض، برج سکوت زیر چاپ است، این معرفی اجمالی بماند این جا تا بعد...

برج سکوت؛

کتاب اول؛ نمایش مرگ

کتاب دوم؛ دیوار شیشه ای

کتاب سوم؛ در مرز دیدار روشنان




۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۴
حمیدرضا منایی


فریبا گدا یک هفته پیش مرد ... من توی دره نبودم ... فرداش که برگشتم خبر را شنیدم ... شبی بود که مثل سیل باران می بارید ... توی غارشان خواب بود که زمین خیس نشست کرد و فرو بلعیدش ... جنازه اش هنوز همان جاست ...

فریبا تنها کسی بود که این جا با هم می نشستیم ... اوایل که پام به دره باز شده بود ، یکی دوبار آمد دنبالم و به چای توی استکان و نعلبکی دعوتم کرد ... اولش هم خیلی تند درآمد :" فکر کردی کارت خیلی درسته که با کسی نمی پری !؟"

همین جوری با هم قاطی شدیم ... با آدمی به نام مهندس زندگی می کرد ... می شد بگویی با شرایط آن جا تقریبأ زندگی لوکسی داشتند ؛ توی پیت آتش درست می کردند و سه چهار استکان و نعلبکی و قاشق استیل و چاقو و فلاسک چای و کتری و قوری رویی داشتند ... دو تا هم پتو با مشتی خرت و پرت ضروری دیگر ...

مهندس پای یک تپه را سوراخ کرده و یک غار طوری ساخته بود ... نه خیلی بزرگ ، مثلأ شصت سانت پهنا و نزدیک دو متر درازا ، با سقفی کوتاه که می باید خمیده و چهار چنگولی وارد می شدی و دراز کش آن جا می افتادی ...

کف غار را با نایلون و کارتن فرش کرده بودند و به نظر جای گرم و نرمی می آمد ... بخصوص برای زمستان ها که سرمای چله بزرگ توی دره قتل عام راه می انداخت ... یارو شب می خوابید و صبح جنازه ی یخ زده اش چنان به زمین می چسبید که باید تا گرم شدم هوا و وارفتن یخ ها صبر می کردی ...

فریبا روی شیشه بود و پیش از آن سابقه ی تخریب ترامادول داشت ... تمام تنش پر بود از جای تیزی ... از نوجوانی وقت هایی که قاطی می کرد ، خودش را با شیشه می زد ... بعد هم وقتی شوهرش دادند ، توی خانه ی شوهره ... خودش می گفت :" اگر زورم به بابام و شوهرم نمی رسید ، به خودم که می رسید !"

روی دست چپش پر بود از دست بند و النگو ؛ دست بند های آهنی و پلاستیکی و نخی و رشته ای خرمهره و دو سه تسبیح که دو لا انداخته بود ، همه شان زمخت و خالی از هر ظرافتی ...

این طور که خودش می گفت ، آخرین باری که خیلی ناجور قاطی کرد ، پارسال بود که با در قوطی کنسرو دوازده تا خط روی تنش انداخته بود ... یکی هم زده بود توی گردن و شاهرگ ... داشت می می مرد اگر مهندس نجاتش نداده بود ! بعد هم غار خودش را داد فریبا که آرام بگیرد و یک جا بند شود و زندگی کند ...

نکبت اعتیاد را که از صورت این زن کنار می زدی ، هنوز می شد از بر و روی روزهای اوجش نشانی پیدا کرد ، با چشم های مشکی و مورب روباهی و صورت کشیده و گونه های بیرون زده ... خودش هم خوب می دانست که با زیبایی اش چه کرده است ! یک بار دیدم دقیق شده توی آیینه ، جوری که مات مانده بود ... پرسیدم :" دنبال چی می گردی !؟"

سر بلند کرد و آه سینه را بیرون داد و گفت :" من خیلی خوشگل بودم ! همین خوشگلی بدبختم کرد !"

امشب شب هفت فریباست ... عملی ها جمع شده اند برای ختم ... مهندس دو جعبه خرما گرفته و داده دست رضا بی آزار که پخش کند ... رضا هم روی شیشه است ... هر قدمی که برمی دارد آن قدر روی هوا نگه می داد که فکر می کنی پاش هرگز به زمین نمی رسد ... وزنش طوری به عقب سنگینی می کند که انگار هر لحظه می خواهد تعادلش را از دست بدهد و به پشت بیفتد ... این جا معروف است به مردی که از سایه ی خودش هم عقب می ماند !

رضا با مکث طولانی در اولین جعبه ی خرما را باز می کند ، بعد دستش را بالا می آورد و رو به جمعیت با صدایی بی حال می گوید :" نفری یک دانه بردارید ! آن هایی هم که فاتحه نمی خوانند یا بلد نیستند برندارند ! بابت این خرما مایه خرج شده !"

از جمع جدا می شوم و می روم سوی خودم ... پشت سرم منیژه فتیله می گوید :" کجا !؟ وایستا خرما بخور !"

فریبا از این آدم خیلی بدش می آمد ... یک بار نشانش داد و گفت :" ببینش ! این سگ مصب تا حالا سه شکم همین جا زاییده و هر سه تا را در جا فروخته !"

نگاه به منیژه می کنم ؛ یکی بدبخت تر از خودمان ! قربانی ای که می شود هر چه دیوار مستراح است ، سر او خراب کرد !

می روم جای خودم ، سینه ی تپه ... گرگ و میش دم غروب است ... آتش عملی ها گله به گله روشن است ... دره بوی مرگ می دهد ... شاید مال جنازه ی فریباست که هنوز همان جا افتاده است ... دم ظهری به مهندس گفتم :" درش نمی آوری !؟"

گفت :" درش بیاورم کجا برم !؟ همین جا ، جاش راحت است !"


۱ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۵
حمیدرضا منایی

.


کار نوشتن ، کار جنگ است ؛ نویسنده می خواهد کلمات را فرسایش دهد و بنویسد و در طرف مقابل کلمات هستند که نویسنده را فرسایش می دهند تا خسته شود و دست بکشد ... اما این جنگ به همین دو طرف محدود نمی شود ؛ سمت مخالف جبهه ، یعنی همه ی آن نیروهایی که بر علیه نوشتن می شورند ، بسیار قوی و متنوع هستند ... مسائل معیشتی ، خانوادگی و اجتماعی و شبیه این ها ، هر کدام جبهه ای هستند که نویسنده را درگیر خود می کنند ... انگار در یک سو نویسنده ایستاده و در دیگر سو همه ی عالم به جنگ برخاسته اند ... به این ها هیولای سانسور را می توان اضافه کرد که مثل خوره از درون نویسنده را می خورد ... اما جدی ترین مشکل آن است که جایی و زمانی خود نویسنده هم می برد و به ضد خود بدل می شود ... این به معنای مرگ است ... اگر نویسنده حریف همه ی سنگ اندازی ها بشود ، از پس درد بی درمان خود برنخواهد آمد و به سان آواری زیر خود مدفون خواهد شد ... با وجود همه ی این ها یک اما وجود دارد ؛ چیزی به نام جادوی قصه ... وقتی حتی نویسنده به لشکر عظیم مقابل می پیوندد و بر ضد خود عمل می کند این جادوی قصه است که معجزه وار کار را پیش می برد ... یک عامل دیگر هم هست مربوط به کله خرها ، این که اگر من بمیرم و بمانم ، اگر حتی مرا به چهار میخ بکشند باید این کار را تمام کنم ! و چه تاوان هایی که بابت این عامل دوم پرداخت نمی شود ! هنگامی که کسی با خود برای انجام کاری سر لج می افتد ، به نتایج کار فکر نمی کند ، چرا که فکر کردن مساوی است با حذر از عمل ... در این مورد خاص جادوی داستان توان فکر را از نویسنده می گیرد و نمی گذارد اتفاقات پیش رو تصمیمش را سست کند ... آن چنان که نخواهد دید پیش رویش جز ویرانه های ناشی از جنگی بی رحمانه چیز دیگری باقی نخواهد ماند و او و تنها اوست که وارث این ویرانی خواهد شد ...

از حاشیه نویسی های برج سکوت ؛

5 سال است که با حرمله زندگی می کنم ... نه ، او شده ام و حالا از پشت چشمان او به دنیا و آدم ها نگاه می کنم . حالا بی نهایت خسته و فرسوده ام ... احساس می کنم چیزی در درونم شکسته و فرو ریخته است ... مهرگان زیاد می گوید چرا نمی خندی ! جوابی برای گفتن ندارم ... نمی توانم توضیح بدهم هفت سال خون دل خوردن و سکوت حتی صورت آدمی را هم تغییر می دهد چه برسد به ذهن و درونش ... احساس می کنم هزار سال است که زندگی می کنم ...


۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۶
حمیدرضا منایی

.


وقتی روی برج سکوت کار می کردم به تبع شخصیت حرمله که در رستوران کار می کرد ، برای مدتی با مفهوم غذا درگیر بودم ... مطالب مفصلی حول و حوش غذا و سس ها و طعم ها نوشتم که در رمان به کارم نیامد ... هیچ وقت هم به صرافت نوشتنش در بی خوابی نیفتادم ، هر چند به نظرم مفاهیم کار شده ای است و نگاهی دگرگون به غذا دارد ... باب دیگری که بعد از مفهوم غذا برایم باز شد ، مقولاتی بود درباره ی نوشیدنی و انواع آن و ایجاد طعم های جدید ... بگذارید مسأله را این طور مطرح کنم که همه این ها ، یعنی نوشیدنی و غذا را ، تحت مفهوم بداهه پردازی و خلق در لحظه نگاه می کنم ... آن چه در پی می آید یکی از آخرین طعم هایی است که پیدا کرده ام ؛

چای سبز با زنجبیل

زنجبیل را با پوست خرد کنید و چند دقیقه در آب چوش بگذارید تا عطرش باز شود ... چای سبز را اضافه کنید و رویش آب جوش ببندید ... یک تکه نبات داخل قوری بیندازید و بگذارید برای سه چهار دقیقه دم بکشد ... قطعه ای لیمو ترش را درون لیوان بیندازید و چای سبز را رویش بریزید و میل کنید ...

نکته ها ؛

هر چه مقدار زنجبیل بیش تر و خردتر باشد طعم چای تندتر می شود ... 

نوشیدن این فرمول برای سرما خوردگی عالی است ...

سعی کنید به ترکیبی برسید که هیچ کدام از مزه ها غلبه پیدا نکند و همه چیز در هاله ای از راز باقی بماند ...

ایمان بیاورید راه بهتری برای گذراندن این عصر جمعه ی دلگیر وجود ندارد ، بنوشید و به این کار گوش کنید ...


۳ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۹
حمیدرضا منایی

.


برج سکوت / کتاب سوم

معمولأ آدم ها از مشکلات و دردها و بلاها تصورات دوری دارند ، فکر می کنند همه ی اتفاقات بد مال دیگران است ... اما لحظه ای چشم باز می کنند و به خطای فکرشان پی می برند که خود به دام بلا افتاده اند ... زندگی پر از خطر است و بالاترین خطر به دنیا آمدن است ... وقتی کسی به دنیا می آید ، وارد بازی شده است و باید صابون هر اتفاقی را به تن بمالد ... دنیا همیشه یک عده شکست خورده برای قدرت نمایی می خواهد تا به آنانی که پیروزند نشان دهد ... این وسط تنها امکان پیش رو برای نجات آن است که درد و رنج یک آدم یا یک گروه ، درد همه ی جامعه باشد ... هیچ کدام از آدم های پیروز جامعه ، آنانی که سینه را سپر می کنند و به راحتی دیگران را قضاوت ، این را نمی دانند ؛ بلا پشت در کمین نشسته است تا مثل بختک و در یک آن ، روی کسی بپرد و در چشم بر هم زدنی ورق زندگی اش را برگرداند ... از من گفتن بود !


۱ ۰۴ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۲
حمیدرضا منایی