بی خوابی

بی خوابی

بی خوابی

هیچ گونه کپی برداری از این وبلاگ بدون اجازه و بی ذکر نام نویسنده مجاز نیست...

وطن من زبان من است ، زبان من که مرا به کسی در دورترین نقطه از دنیا پیوند می دهد و از کسی در نزدیکی ام دور می کند...

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتر است از نانبشتنش .
ای دوست نه هر چه درست و صواب بوَد روا بوَد که بگویند...
و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم «بی خود » که چون « وا خود » آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .
ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....
حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم این که می نویسم راه «سعادت » است که می روم یا راه «شقاوت » .
و حقا که نمی دانم که اینکه نبشتم «طاعت » است یا « معصیت » .
کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی !
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت .
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم .
و چون احوال عاشقان نویسم نشاید .
و چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید .
و هر چه نویسم هم نشاید .
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید .
و اگر گویم نشاید .
و اگر خاموش هم گردم نشاید .
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ...
عین القضات

پیوندهای روزانه

۳ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۸
حمیدرضا منایی

.


گفت و گو با روزنامه ی قدس

۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۷
حمیدرضا منایی

.


گزارش جلسه ی معرفی و بررسی رمان برج سکوت

۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۹
حمیدرضا منایی

.



۱ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۹
حمیدرضا منایی

.

شروع کارگاه چهارشنبه سوم امرداد
ساعت 5 تا 7 عصر
برای اطلاعات تکمیلی می توانید با شماره ی فرهنگ سرا تماس بگیرید


۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۰
حمیدرضا منایی

.

۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۵
حمیدرضا منایی

.


بعد از ماه رمضان یک دوره کارگاه داستان نویسی برگزار می کنم. محل برگزاری کارگاه در حدود میدان صنعت خواهد بود. کسانی که تمایل به شرکت در این دوره را دارند، لطفأ مشخصات فردی و تجربه ی داستان نویسی شان را برای من ارسال کنند.

۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۴
حمیدرضا منایی

.


ای حیرت جاودانه ام،
شب از چشمان تو آغاز می شود
لب بگشا به گفتن باران
بر جان خسته ام ببار
لبریزم کن از شعر
از دعای مستجاب باران
سوسوی آتش سیگارهای پیاپی را
فانوس راه تو و باران کرده ام
و مسیح وار هر نیمه شب
به تاریکی و سکوت این پنجره چونان صلیب آویخته ام...
آه جلاد من،
یک پنجره برای بوییدن تو در هوای باران بس است
پیش آی
جان خسته ام
نثار باران،
نثار شب بی پایان چشمانت...

۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۸
حمیدرضا منایی

.


حاشیه ای بر رمان پوست، اثر کورتزیو مالاپارته

درباره ی محتوای اثر؛
پوست رمانی است درباره ی پوچی و زوال اخلاقی پس از جنگ... انگار تمام جنگ هایی که داعیه ی ارزش مداری و مقابله ی علیه باطل را دارند بعد از تمام شدن، جامعه را دچار زوال اخلاقی و ارزش گریزی می کنند... جنگجویان جنگ های مقدس هم بعد از پایان جنگ، ارزش ها و ملاک هایی را که با توسل به آن ها جنگ را مقدس نشان می دادند، در حال زوال و نابودی می بینند... جامعه ای که دچار فساد و فحشا می شود و آرمانگرایی پیشین تا حد خوشنودی از ارضا نیازهای جنسی فردی تقلیل می یابد... در این شرایط رزمنده های دیروز تبدیل به به نیروهای کنترل کننده ی فساد خواهند شد اما این کنترل و اهرم فشار از مرزهای فساد اخلاقی به راحتی می گذرد و تا کنترل تفکراتی که باعث نوزایی ارزش های بعد از جنگ می شوند امتداد می یابد...
در چنین شرایطی است که مالاپارته به ستایش گر جنگ تبدیل می شود و می گوید: "من جنگ را به طاعون ترجیح می‌دادم، این «طاعون» که بعد از آزادی ما، ما را به خرابی و تباهی و سرشکستگی کشانده بود.
پیش از آزادی، ما همه‌ مرد و زن و بچه، برای نمردن جنگیده و رنج برده بودیم. اکنون برای زیستن جنگیده و رنج می‌بردیم. بین مبارزه برای نمردن و تلاش برای زیستن، توفیری وجود دارد بسیار عمیق..."
اما این میل و اراده ی به جنگ در تفکر غربی قدمتی دیرین دارد؛ از هراکلیتوس در یونان باستان تا نیچه و ژیژک، همه ستایشگران جنگ بوده اند... چون همواره نخبگی در طول تاریخ مغایر و در تضاد با منافع و لذت های گذرای توده ی مردم بوده است و نخبگانی که از فهم مردم ناامیدند میل به نیروی مقابل می کنند که چیزی جز نیروی سرکوبگر و هدایت کننده نیست... همین عامل گرایش به فاشیسم را پدید می آورد و مالاپارته هم در همین چهار چوب قرار می گیرد... این گرایش به فاشیسم در جنگ جهانی دومی برای بسیاری از متفکرین غربی اتفاق افتاد و کسانی مثل هایدگر و سلین از آن جمله بودند اما با یک تفاوت اساسی؛ فاشیسم مالاپارته در نژادی گرایی و شوونیسم بسیار شدید آرام می گیرد و هیچ چیز جز ملیت ایتالیایی را به رسمیت نمی شناسد... اما دوگانه ای که برای مالاپارته شکل می گیرد، دوگانه ی نژاد پرستی و فرهنگ امپریالیستی آمریکاست... مالاپارته تلاش جدی می کند که فرهنگ آمریکایی را بکوبد و در هم بشکند اما برای خواننده احتمالد نژادپرستی اتفاقی نفرت انگیز تر از طبع امپریالیستی و ویران گر فاتحان آمریکایی است... پس در تقابلی که مالاپارته ایجاد می کند(بین نؤاد پرستی و فرهنگ آمریکایی) خودش اولین شکست خورده است...
درباره ی فرم اثر
با وجودی که خواندن پوست تجربه ی خوبی بود اما به هیچ عنوان این اثر را دارای چهارچوب داستانی و رمان نمی دانم، به این دلایل؛
داستان در تقابل یک فرد با موقیعیت شکل می گیرد... مالاپارته در پوست به هیچ عنوان به موقعیت های فردی و تقابل نمی رسد... آدمی است که دائم با دوستش در خیابان راه می روند یا در مهمانی شرکت می کنند و مشغول حرف زدن اند... اندک تقابل ها آن چنان کم رنگ و بی تأثیر است که در فضای کلی اثر نشت نمی کند... برای فهم موضوع مقایسه اش بکنیم با سفر به انتهای شب؛ سلین یک فرد را فارغ از انگیزه های جانبی مثل ملیت و زبان و نژاد وارد میدان جنگ می کند و اثرات جنگ را در قالب داستان واکاوی... اما مالاپارته برعکس این کار را انجام می دهد یعنی ملیت و زبان و نژاد و تاریخ ایتالیا را به میدان می فرستد و در تقابل جنگ و فاتحان قرار می دهد... این کار باعث می شود موقعیت های داستانی شکل نگیرد کم بود داستان به شدت توی چشم بزند و اثر را در حد یک مستند بسیار نژاد پرستانه تقلیل دهد... در یک کلام؛ در پوست اثری از تقابل فرد با امر تراژیک که سازنده و مقوم داستان است دیده نمی شود...
2) پوست زبان داستانی ندارد؛ زبان بین تصویرگرایی و روایت محوری بدون هیچ الگو و انگیزه ای در نوسان است...
3) خروج از زاویه دید اول شخص مفرد که زاویه دید قراردادی نویسنده با مخاطب است بدون دلیل و انگیزه...
4) تحلیل شخصیت بسیار ضعیف...
5) عدم وجود پیرنگ به معنای مطلق، آن چنان که فصل های داستان در بی نسبتی یا کم نسبتی در ادامه ی هم می آیند
6) پرگویی و اطناب و تکرار حرف ها
7) دیالوگ های بسیار ضعیف و مخل حرکت داستان... دیالوگ دو کارکرد عمده و یک کارکرد فردی در داستان دارد؛ اولین کارکرد در حرکت طولی داستان است آن چنان که باعث گره افکنی یا گره گشایی شود و یا چیزی از این دست...
دوم کارکرد در حرکت عرضی داستان آن چنان که باعث تحلیل شخصیت یا ایجاد اتمسفر و فضای داستانی شود...
سوم و در کارکردی فرعی وقتی است که داستان از یک بخش تصویری به بخش روایت گر میل می کند و در این جا دیالوگ به مثابه لولا عمل می کند تا این شیفت شدن توی ذوق نزند... در پوست هیچ کدام از این الگوها برای دیالوگ نویسی رعایت نشده و دیالوگ ها باری گران بر داستان شده اند...

۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۴
حمیدرضا منایی

.


از سال 1285 تا امروز 111 سال از آغاز جنبش مشروطه می گذرد و مشکلاتی که روز اول وجود داشت و باعث شکست مشروطه خواهی شد، هنوز در ایران وجود دارد... از میان همه ی مشکلات به نظرم دو مورد برجسته تر است؛ اول جهل عمومی... به این معنا که ما نمی دانیم مشروطه خواهی یا دموکراسی و حکومت مبتنی بر رعایت حق دیگری به چه معناست... حاج سیاح در کتاب خاطراتش خاطره ای از حضورش در میان مردم نقل می کند و حرف هایی که از ایشان می شنید... می گوید در جمعی ایستاده بودم که درباره ی جمهور صحبت می کردند؛ بعضی می گفتند جمهور می خواهد از فرنگ به ایران بیاید، بعضی می گفتند جمهور آمده و در ایران مخفی شده! بعضی می گفتند این ها دروغ و شایعه است و جمهور در راه ایران مرده و در دمشق دفن شده است! (نقل به مضمون)
به این مشکل می توان عدم فهم رعایت حق دیگری و نهادینه شدن قدرت خواهی و اعمال قدرت به دیگران را در تک تک افراد جامعه  مشاهده کرد که نتیجه اش چیزی جز تکرار اشتباهات جنبش مشروطه خواهی نیست، طرفه این جا که ما در این 111 سال نه تنها این مشکلات  را برطرف نکرده ایم که برعکس در اعماق منجلاب تمامیت خواهی و نادانی فرو رفته ایم...
مشکل جدی دوم که من آن را ریشه ای ترین مشکل در ساختار فهم جامعه ی ایرانی می دانم معطوف به زبان ماست... اگر بخواهیم شکل زبان را به یکی از شکل های هندسی تشبیه کنیم شکل زبان فارسی بی شک هرم است... ذات این زبان اقتضای گفت و گو ندارد... فارسی را با زبان هایی که ریشه ی یونانی و لاتین دارند مقایسه کنید؛ در این زبان ها ما درباره ی گفت و گو دو واژه داریم؛ یکی convertion است و دیگری dialogue... کانورسیشن همان معنایی است که ما در فارسی از گفت و گو مراد می کنیم، مثل هنگامی که دو نفر نشسته اند و با هم حرف می زنند با این شرط که لازم نیست آن گفت و گو منتج به نتیجه و کشف حقیقت باشد... اما دیالوگ گفت و گویی است که منجر به کشف حقیقت می شود و ما معادل این واژه را در فارسی ندارم چون ذات زبان فارسی براساس گفت و گو نیست...  برای مثال این که رسالات افلاطون به شکل گفت و گو نوشته شده اند و در این طرف کسی مثل مولانا با وجود گله های بسیار از تنگنای شعر و شاعری، چاره ای جز شاعری ندارد، به هیچ رو اتفاقی و از روی تشخیص فردی ایشان نیست، ضرورت زبان یونانی بود که افلاطون را ناچار به آن گونه نوشتن می کرد...
اما چرا این مقدمه را گفتم و چه نتیجه ای می خواهم از آن بگیرم؟
ما در جامعه و در طول تاریخ مان فهمی از حق دیگری نداشته ایم چون الگوی زبانی که ما را به گفت و گو (در معنای دیالوگ) وادارد نداشتیم... هر نیرویی که بر جامعه مسلط می شود به جای گفت و گو که امکان ایجاد حق را برای دیگری و فهم دیگری فراهم می کند، به حذف اندیشه ها و گرایش های متفاوت از خود می پردازد... برای نمونه وقتی رضا شاه به قدرت می رسد در قانون کشف حجاب به زور چادر را از سر مردم برمی دارد با این منطق که قانون است! و در نقطه ی مقابل جمهوری اسلامی جز به یکسان سازی نوع پوشش رضایت نمی دهد و باز هم به نام قانون!
در این سه چهار ماه اخیر ویدئوهایی که نتیجه ی برخورد لفظی یا فیزیکی افراد با حجاب و بی حجاب است در فضای مجازی زیاد دیده می شود... نکته هایی که بسیار نگران کننده است همان است که در بالا اشاره کردم؛ یعنی عدم توانایی در گفت و گو که منجر به جروبحث و فحاشی و برخورد فیزیکی می شود... هر دو نیرو یعنی باحجاب و بی حجاب جز به حذف دیگری به هیچ چیز دیگر راضی نیست... دیروز ویدئویی می دیدم که زنی به مردی که سگش را در پارک می گرداند می گفت حکومت مال ماست!(نقل به مضمون) و به تبع این نگاه که قدرت از او پشتیبانی می کند می خواست انسانی را که متفاوت از او زندگی می کند حذف کند... اما در ویدئویی دیگر دختری که روسری از سر برداشته بود به زن با حجاب معترض می گفت به زودی همه تان را از این کشور بیرون می ریزیم! این فضای رادیکال و پر تنش زمانی خطرش را بیشتر نشان می دهد که روشنفکران (بخوانید تاریک فکران) جامعه هم دچار همین آفت اند، آن هایی که در پوستین آزادی خواهی و آزاد اندیشی جز به سر بریده ی اندیشه ی مخالف رضایت نمی دهند... در چنین جامعه ای هیچ روزنی از امید و حرکت روبه جلو دیده نمی شود و این شکاف دهان گشوده جز با خون پر نخواهد شد... امسال صدودوازدهمین سالگرد مشروطیت است و ما هنوز دنبال قبر جمهور می گردیم!

۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۴
حمیدرضا منایی

.


آن چنان خسته ام
که چشمم در انتظار رسیدن هیچ کس نیست
و آن چنان اندوهگین
که دیگر هیچ نگاه مشتاقی وسوسه ام نمی کند
لحظه ای اما بیا بنشین
تا در فرصت نوشیدن یک فنجان قهوه
 از وهم با هم بودن
به آرامی بگذریم...

۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۷
حمیدرضا منایی

.


گفت و گو با خبرگزاری فارس

۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۹
حمیدرضا منایی

.


برج سکوت به بخش پایانی جایزه ی شریف شهید غنی پور رسیده است...  من اما از شرکت در این جایزه انصراف می دهم... جنگ جایزه داران و جایزه بگیران دولتی و خصوصی و عفونت این زخم ناسور بماند برای اهلش که من هرگز جز سودای داستان و ادبیات در سر نداشته ام...
حمیدرضا منایی
۲۰بهمن۹۶

۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۵
حمیدرضا منایی

.


امروز بعد از مدت ها جنگ و جدال با خود، کانال تلگرام بی خوابی را راه انداختم... مجموعه ای از فیلم های مستند و تصاویر دیگر دارم که امکان نشر در وبلاگ را ندارند... کنار این ها در کانال تلگرام خواهم نوشت؛ از زندگی و از زمانه... آدرس کانال این است؛ https://t.me/bikhabi54     
 
۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۰
حمیدرضا منایی

.


چون غم خود نیست این بیمار را
چون غم جان نیست این مردار را

مرده ی خود را رها کرده ست او
 مرده ی بیگانه را جوید رفو

                                مولانا

جناب محمود دولت آبادی در اکران خصوصی پل خواب با اشاره به توانایی های رضا براهنی و مصائبی که در ایران کشید و منجر به مهاجرتش شد، گفته است: "امروز آقایان باید یک لحظه با خودشان فکر کنند با ادبیات 50 ساله و نویسندگان ما چه کردند!؟"
حرف، حرف درستی است؛ رضا براهنی کسی نیست که مادر دهر هر روز چون اویی بزاید. از عمق تأثیرگذاری این مرد هر چه بگوییم کم است... یک فقره اش جریانی بود که در مقابل مرحوم گلشیری راه انداخت که اگر این کار را نمی کرد، ادبیات داستانی ایران به راهی می رفت که حالا همین کورسوی رو به احتضار را هم نمی داشت...
اما حرف جناب دولت آبادی همه ی حقیقت نیست؛ ما با پیشینه ای تاریخی و تکرار شونده عادت کرده ایم که همواره قصور و ناتوانی خود را به گردن دیگران بیندازیم و ذره ای از تقصیری را که متوجه خود ماست به گردن نگیریم و به حال خود توجه نکنیم؛ همواره حکومت ها در ایران به جای حل مشکلات یا اذعان به ناتوانی در برآوردن نیاز مردمان، در پس پشت هر ماجرا دنبال نیروهای خارجی می گردند و طرح هر مشکل و اعتراضی را حواله به دشمنان ملی و میهنی می کنند! ما مردم هم البته  از این شکل فرافکنی ها خالی نیستیم، برای نمونه نگاه کنید به حال و روزی که ادبیات دارد؛ سلسله ای از حلقه های فاسد از نویسنده گرفته تا ناشر و مخاطب که دست به دست هم چنان فضاحتی درست کرده اند که در تاریخ بی سابقه است...
در این که ممیزی و برخورد امنیتی با اهل ادبیات و کتاب ویران گر و نابخردانه است هیچ شکی نیست اما چرا جناب شان هیچ وقت از دیگر حلقه های فاسد این زنجیره چیزی نمی گویند!؟ تا حالا من ندیده ام جناب دولت آبادی از ناشرانی که نویسندگان را سلاخی می کنند حرفی بزنند یا درباره ی باندبازی هایی که در چاپ کتاب ها اتفاق می افتد!؟ یا درباره ی جایزه هایی که در مراسم شان شرکت می کنند و به اسم جایزه ی ادبی بر هر چه ادب و ادبیت است ماله می کشند و حق ها را در روشنای روز ناحق می کنند و جمعی از دوستان به دوستان دیگر و ناشران متبوع جایزه می دهند!؟
بیایید تصور کنیم فردا روزی جناب دولت آبادی رئیس جمهور ایران بشوند؛ مردی ادیب و محترم،جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده... اما کارکردشان!؟ اگر بر مبنای حال امروزشان قضاوت کنیم آیا جز این خواهد بود که هم چنان چشم را بر آن چه در پیرامون شان می گذرد خواهند بست و هم چنان و بر مبنای الگوی فعلی تمام تقصیرها و ناتوانی ها و فسادها را به گردن دیگران خواهند انداخت!؟ و دوباره ماییم با مردی ادیب که به شیوه ی کسانی که محکوم شان می کرد حکومت می کند!؟
برای بسیاری بازی کردن نقش اپوزیسیون بسیار راحت است و البته دکانی دو نبش، اما وقتی از ظاهر و پوسته ی بیرونی قضیه می گذریم و به کارکردها نگاه می کنیم تفاوتی بین اپوزیسیون و آن چه محکوم می کنند دیده نمی شود... من اعتقادی به نقش بازی کردن جناب دولت آبادی ندارم، بر عکس، به نظرم آن چه می گوید همانی است که می اندیشد و زندگی می کند... اما جناب دولت آبادی اگر به اطراف شان نگاه کنند فسادی گسترده تر و فراگیرتر از هر امر و اتفاق دولتی پیدا می کنند که بیش از هر چیز ادبیات را پریشان کرده است و اگر بنا بر محکومیت است، اولویت دارند و مستحق ترند...
                                                                                   حمیدرضا منایی
                                                                                     10بهمن 96

۰ ۱۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۰
حمیدرضا منایی

.


برخی از سایت های خبری نوشته اند از حمیدرضا منایی و رمان برج سکوت در جایزه ی جلال تقدیر شد. من طبق اعلام انصرافم از شرکت در این جایزه، حتی پایم به تالار وحدت نرسید چه رسد به این که مورد تقدیر قرار بگیرم.
این حرف ها و خبرها هم، چه ناآگاهانه و چه آگاهانه و غرض ورزانه، مهمل و دروغ است.
حمیدرضا منایی

۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۰۴
حمیدرضا منایی

.


صورت مسأله؛ چند وقتی است که در آمریکا و فرانسه موجی از افشاگری های آزارهای جنسی به راه افتاده است... در این میان فمنیست ها در نیود تعریف مشخص و عینی از آزار جنسی( تعریف وجود دارد ولی به رسم ناقص)، فرصت پیدا کرده اند که مفهوم آزار را گسترش بدهند و هر نوع نزدیکی مرد به زن را که بر مبنای جنسیت است، مصداقی از حمله و در نهایت غیر قانونی و غیر اخلاقی بدانند... چند روز پیش اما صد نفر از زنان تأثرگذار فرانسه بیانیه ای امضا کردند که هر گونه نزدیکی جنسیتی مرد به زن مصداق آزار جنسی نیست و "لاس زدن" مردها و زنانگی زن ها کارکردی روانی و بسیار انسانی است و هیچ جای مذمت و تقبیح ندارد... اما بعد از چند روز فشارها از طرف فمنیست ها آن چنان زیاد شد که کاترین دنوور، هنرپیشه ی معروف فرانسوی به ناچار امضای خود را پس گرفت و اظهار پشیمانی کرد...

اما برای فهم موضوع می باید به لایه های پایین تر و تاریخی موضوع نگاه کنیم؛ بزرگ ترین سفسطه ی دوره ی مدرن ایجاد دوگانه ی (قیاس دو وجهی) سنتی یا مدرن بود... به این معنا که مدرنیسم برای سنت زدایی و حذف کامل سنت قضیه ای با این الگو ایجاد کرد که هر چیز مدرن و جدید بهتر، کاراتر و البته محق است و هر آن چه سنتی است کهنه و ناکارآمد و غیر محق( بخوانید امّلی)... برای فهم موضوع می توان به دو مقوله ی خانه (سکونت) و آب ( در این مورد سیستم آبیاری) در ایران توجه کرد؛ در تقابل این دو مفهوم، مدرنیسم بر سنت پیروز شد و خانه های سنتی و اصیل ایرانی با باور غلط ناکارآمدی تبدیل به برج و آپارتمان شدند و اگر کسی می گفت خانه ی سنتی را دوست می دارد مساوی بود با نادانی و حرکت برخلاف جهت زمانه... یا در مثال آب و آبیاری سیستم قنات که هزاران سال جوابگوی نیازهای ایرانیان بود زیر ضرب چاه های عمیق و پربازده( البته در کوتاه مدت) نابود شد...

چیزی را که در این بین بر آن تأکید دارم محق بودن سنت و محکومیت مدرنیسم نیست، بلکه دوگانه ای بود که جهان مدرن برای نابودی سنت بکار گرفت؛ در سفسطه شیوه ای وجود دارد که یکی از طرفین قضایای مورد ادعا و نظر خود را در غالب مسلمات و مشهورات بیان می کند، طوری که مخالفت با آن، مخالفت با عقل و منطق و اخلاق ( و در جهان اسلام مخالفت با فطرت انسان) به نظر برسد... مثلأ در مورد چاه های آب عمیق به محض این که کسی با آن مخالفت می کرد، مقدار زیاد آب استخراجی را نشانش می دادند که مقابلش قنات جز باریکه آبی نبود... و مسلم بود مخالفت با آن مخالفت با عقل و منطق و پیش رفت است!

برگردم به صورت مسأله ی آغازین؛ کاری که فمنیست ها می کنند همان تقابلی سوفسطایی گونه ای است که مدرنیسم واضع ش بود... در مورد بالا کسی مثل کاترین دنوور معتقد است که هر گونه نزدیکی جنسیتی مرد به زن مصداق آزار جنسی نیست اما فمنیست ها با وانمود کردن ادعای شان با وجهه ی اخلاقی و علمی و قانونی و انسانی چنان فضایی درست کردند که حرف کاترین دنوور غیر اخلاقی و غیر انسانی به نظر برسد و زیر فشار ناچار به عذر خواهی شود...

۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۴
حمیدرضا منایی

.

۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۹:۲۸
حمیدرضا منایی

.


دو سه شب پیش خبر بیست و سی گزارشی پخش کرد از استقبال گسترده ی ایرانیان از ایام عید مسیحیان و خرید لوازمی که برای این روزها مورد استفاده قرار می گیرد... در نهایت هم نتیجه گرفت که این شکلی از تهاجم فرهنگی، ناشی از تبلیغات ماهواره هاست...
به نظرم برای گسترش و فهم موضوع، طرح فضایی موازی الزامی است؛ در سال های اخیر سریال های ماهواره ای پرمخاطب ترین برنامه های مبتنی بر برودکست ها بوده اند... یادم می آید وقتی پسرم کلاس اول بود دائم از من می پرسید حریم سلطان چیست که همه ی بچه ها در کلاس درباره اش حرف می زنند و داستانش را تعریف می کنند! این سریال ها از دل شهرها تا دورترین روستاها مخاطبان بسیاری را تحت پوشش قرار می دهند... و برعکس، همه ی آن چه  به عنوان سریال در تلویزیون ایران ساخته می شود یا کتاب های داستان، هر روز با ریزش بیش تر مخاطب همراه اند... حالا دیگر خبری شگفت انگیز نیست که کشوری با حدود هشتاد میلیون جمعیت، تیراژ کتاب های داستانش به چهارصد جلد رسیده است!
اما چه طور این اتفاق رخ داد!؟ این حرف شعار نیست که بعد از رفع نیازهای ضروری یک انسان از قبیل خورد و خوراک و مسکن و پوشاک، داستان و درام ضروری ترین نیاز ذهن انسان است به خصوص برای ما ایرانی ها که فهم مان از زندگی و هستی آمیخته به داستان و مثل و حکایت است... از دیگر سو در بعد از پیروزی انقلاب از آن جا که داستان همواره مورد سوء ظن حکومت قرار داشت، در سراشیب زوال افتاد و هر چه سال ها می گذرند بر عمق این زوال افزوده می شود... ممیزی، چرخه ی نادرست تولید و عرضه ی کتاب، نویسندگان ناتوان و ضعیف، عدم سرمایه گذاری مناسب در بخش داستان از سوی نهاد مسئول( وزارت ارشاد) از جمله دلایل این زوال است...
در  فضای خالی به وجود آمده از نبود داستان خوب( چه در تلویزیون چه در سینما و چه در عرصه ی کتاب) سریال های زرد ماهواره ای فرصت عرض اندام پیدا می کنند...  فضای خالی فرهنگی، در هیچ جامعه ای تهی و باطل باقی نخواهند ماند و به سرعت جایگزین پیدا می کنند... وقتی شأن و شخصیت داستان ایرانی به اسم سیاه نمایی و عناوین دیگر فروکوفته شد، فضای خالی ایجاد شده به یقین خالی نخواهد ماند و جایگزینش داستان هایی می شود که حالا تقابل با آن ها خود مشکل بزرگ فرهنگی است...
 با همین  رویکرد برمی گردم به سخن آغازین که چرا ایرانی ها از عید مسیحیان و خرید خرید لوازم مربوط به آن استقبال می کنند!؟ بخشی از حکومت در ایران همواره با آیین های صرفأ بومی و ایرانی مخالفت سرسختانه داشته و دارد... تا همین چند سال پیش چهارشنبه سوری مصادف بود با دستگیری های گسترده ی کسانی که با آتشی کوچک جشن می گرفتند... در زمان و مکان کودکی من در نبود وسائل ترقه بازی ایمن، قضیه ی برگزاری چهارشنبه سوری از دارت شروع شد و به نارنجک های ویران گر اکلیل و سرنج رسید! همین حالا اگر از بچه های مدرسه ای بپرسید که روز جشن تیرگان و مهرگان سپندارمزد کی است، هیچ کدام نمی دانند اما قریب به اتفاق شان روز جشن هالوین را می شناسند! حالا اقبالی که جامعه به عناصر فرهنگی غیر نشان می دهد ناشی از همان فضاهای ایرانی است که بی اهمیت و قابل حذف شناخته شد... این که گفته می شود فلان اتفاق ماحصل کار ماهواره هاست و تهاجم فرهنگی، فقط پاک کردن صورت مسأله است. ما چاره ای جز این نداریم که برای پر کردن فضاهای خالی فرهنگی از تمام ظرفیت های موجود ایرانی استفاده کنیم، و کار رسانه ای مثل تلویزیون می تواند این باشد که به جای نفی مطلق چنین مراسمی، شیوه و آداب  رفتار مناسب و درست در آن مراسم را بیاموزاند...

۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۸
حمیدرضا منایی

.


درباره ی برج سکوت، ادبیات اقلیت

۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۵
حمیدرضا منایی

.


درباره ی برج سکوت از نسیم نعمت الهی...

۱ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۰:۰۹
حمیدرضا منایی

.


همیشه همین طور است؛ اول حدودش را می بینم... مدام سایه روشن می شود... پس می رود و پیش می آید... با هم زور آزمایی می کنیم... مثل شکاری می ماند که از اندازه ی شکارچی بسیار بزرگ تر است... پس می کشم و راه خودم را می رود... ول نمی کند... صیدی است در پی صیاد... کار به جایی می رسد که به هر طرف سر می چرخانی پیش چشم است... هی بزرگ می شود و بزرگ... آخرش تمام دنیا را پر می کند... یک لحظه چشم باز می کنی که درون آنی... مبتلایی... دچاری... دیگر راه فراری نمانده... فقط قلم و کاغذ و آوار برخود...
این روزها دوباره دارم می بینمش... روشن گفته ام نمی خواهمت... روشن جواب داده منتظر اجازه ی من نیست! من هیچ کاره ام! نمی دانم من صیدم یا او!؟ من صیادم یا او!؟ هر روز بازتر و بزرگ تر می شود... اولین همپوشانی های زندگی مان است، آن قدر که توی تاکسی جایی میان خواب و بیداری مرا برده بود... چشم که باز کردم، نگاه کردم که کجام؟ نشناختم! جهان بیرونی کم رنگ تر و ناشناخته تر از آنی بود که نشانم داد... من چه قدر این احساس را خوب می شناسم؛ جایی میان بی خودی و کشف! رنجی که از شدت خالصی به لذت می ماند... می دانم که رهایم نخواهد کرد... می دانم تا خاکسترم را بر باد ندهد ول کن نیست...

۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
حمیدرضا منایی

.


یک جمله دارم با این مضمون؛ برای غالب انسان ها، نفهمی تنها امکان زیستن است...
اما نفهمی چیست و ما به که می گوییم نفهم!؟
در این سال ها مفصل راجع به پروسه ی فهم در انسان نوشته ام... نوشته ام انسان تناها موجودی است که فهمش و شعورش همواره "در نسبت به" شکل می گیرد و هیچ نوع آگاهی غیر از این برای انسان متصور نیست... بیشترش را هر که می خواهد در برچسب " من و تو" می تواند پیدا کند و بخواند...
با این مقدمه تعریف فهم می شود آن سهمی که ما در هر فکر و عملی برای دیگری قائل می شویم... هر چه مقدار سهمی که ما در افکار و رفتار برای دیگری قائل می شویم کم تر باشد ما بی شعورتریم و برعکس، هر چه سهم بیش تری برای دیگری در نظر بگیریم دایره ی گسترده تری از فهم را شامل می شویم... با این حساب نگاه کنید به سطوح مختلف جامعه، ببینید در کارها و رفتار آدم ها چه قدر حق و سهم دیگری رعایت می شود و ما چه قدر مردم فهیم و با شعوری هستیم!؟
این بحث پایه ی یک مسأله ی بسیار مهم دیگر است که من اسمش را شهید پروری گذاشته ام... واردش نمی شوم حالا، اما همه ی کسانی که در تربیت بچه در شرایط امروز سمت رعایت دیگری و اخلاق را می گیرند شامل این مسأله اند... در واقع داشتن فهم و شعور و انتقالش به فرزند، موجودی خواهد ساخت که توانایی حمله و تلافی ندارد... یک نمونه شخصی بگویم و حرف را تمام کنم؛ اکثر خانواده ها به بچه شان آموزش می دهند که اگر کسی زد بزنش! توی مدرسه مساله فراتر از این می رود و خیلی از بچه ها، بچه های دیگر را می زنند... از این ها که کتک می خوردند، نود و نه درصدشان خشم شان را سر ضعیف تر از خود خالی می کنند و به روایتی بی حساب می شوند... اما آن یک درصد باقی مانده محکوم اند به رنج کشیدن... این جا پارادوکسی به وجود می آید که به راحتی می تواند سلامت روانی یک انسان را نابود کند؛ این که ما رعایت فهم و شعور و اخلاق را بکنیم یا همرنگ جماعت شویم!؟ نمی دانید چه قدر دردناک است...

۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۵
حمیدرضا منایی

.


نزدیک شد به مفهوم فروپاشی روانی هنرمند، اما نتواست برسد... چیزهای دیگر هم هست برای گفتن اما از بین همه ترجیح می دهم این یکی را بگویم؛ شادی اصیل و دور از ابتذال، فقط برازنده ی غمگین ترین انسان هاست... این همان شادی است که از آن شعرها خواهند سرود و داستان ها خواهند نوشت...

پانوشت: ما که مجسمه ی بالزاک نداریم تا دورش برقصیم چه کنیم!؟


۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۳
حمیدرضا منایی

.


دست آدمی را که زمین نخورده و نشکسته است، نمی شود گرفت... قسمت تلخ ماجرا این جاست که خیلی وقت ها چاره ای نیست جز این که بایستی و زمین خوردن و خرد شدن بعضی ها را ببینی، بعد بزنی سر شانه اش و دستش را بگیری و بلندش کنی و بگویی؛

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم/در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من/به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی/که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی/مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو/بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند/که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند/که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت/نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست/وگر خداصفتی دان که کدخدات منم



۱ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۲
حمیدرضا منایی

.


وقتی داستان خوب طرح ریزی شود و پیرنگ محکمی داشته باشد، شبکه ای درهم تنیده ایجاد می شود که عناصر هم دیگر را پوشش می دهند و نتیجه اش این می شود که داستان می تواند فراتر از خود برود و باب گفت و گوی مخاطب با اثر را باز می کند... این که چه طور تحلیل شخصیت در این فرایند ضروری است، بحثی دور و دراز است... اما برای مثال به این مورد درخشان توجه کنید؛ در سریال مردگان متحرک شرورترین و اهریمنی ترین نیروی جلوبرنده ی داستان کسی است که عشق بی نهایتی به خانواده اش که مرده اند دارد... این عشق موتور محرک حرکت های شریرانه ی این آدم است... به اصل اتفاق دقت کنید! عشق به خانواده باعث ایجاد قدرتی و نیرویی رذیلانه می شود که که عمل هیچ چیز جلودارش نیست! می توانم بگویم این حرکت داستانی شاهکار است! چرا؟ زمان های زیادی به این مسأله فکر کرده ام و همین طور این که چه طور می شود چنین اتفاقی را در داستان دراماتیزه کرد... حالا می بینم کسانی این کار را انجام داده اند و چه قدر هم درست و به جا! این اتفاق باعث می شود اثری مثل مورد فوق که در فضایی آخرالزمانی می گذرد و در ظاهر ربطی به مسائل روزمره ندارد، در لایه های عمیق ترش به مسائل ناب انسانی بپردازد و فارغ از زمان و مکان اثری قابل تأمل برای مخاطبش باشد...

۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۲
حمیدرضا منایی

.


درین عالم کاری ندارم الّا دیدار...
مقالات شمس

۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۳
حمیدرضا منایی

.


می خواستم امشب درباره عدم امکان گم شدن بنویسم که چشمم به این مجلس طرب افتاد... این کار یک دقیقه و دو ثانیه شگفتی است، از آن مردک کچل که به شکل شگفت انگیزی طنازانه و شیرین می رقصد تا روابط و داستان هایی که در لایه های پایین تر بین حضار و رقصنده ها اتفاق می افتد! دوستانی را که علاقه مند به نوشتن داستان هستند، یا هر آن کس را که در زندگی نیازمند فهم روابط فراتر از روزمرگی هاست، دعوت می کنم به خوب و دقیق دیدن این ویدئو که خوب دیدن نیازمند تلاش پی گیر است و البته گسترش معنای زندگی...

۴ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۱
حمیدرضا منایی

.


بمیریم از شرم در برابر شرف علیرضا رجایی...




۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۳
حمیدرضا منایی

.


دو سه روز پیش مهرگان سر صبحانه پرسید: چرا ما باید آدم های خوبی باشیم و خوبی کنیم در حالی که آدم های بد همه چیز را به دست می آورند و بهتر زندگی می کنند!؟
با وجودی که در طول سال ها درباره ی این مسأله در بی خوابی نوشته ام، اما احساس کردم که جوابی ندارم... و در واقع امر هم چیزی برای گفتن نداشتم... بهانه کردم که جواب مفصل است و بعدتر خواهم گفت! حالا اما دوستان مشارکت کنید و صادقانه جواب بدهید و آن چه را در ذهن دارید بی کم و کاست بیان کنید...

۳ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۶
حمیدرضا منایی

.


فرومایگی بهتر است از میان مایگی،
هم چنان که شروع نکردن یک راه بهتر است از در میان راه ماندن...

۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۰
حمیدرضا منایی

.


کسی می گفت همین روزها از لحاظ مالی از عرش به فرش سقوط می کنیم و به خاک سیاه می نشینیم...
نگفتم برایش که چه خوب! کم اند کسانی که می توانند این معجزه ی بی بدیل زندگی را ببینند! یعنی یک شب بخوابی و صبح که بلند می شوی، جهان آنی نباشد که دیشب بود! و البته کم ترند کسانی که در این شرایط قرار می گیرند و فعالانه برخورد می کنند... غالب آدم ها در حوزه ی انفعال می افتند و تباه می شوند... اما تعریف برخورد فعالانه خیلی قشنگ است! معنی اش می شود این که معنای برد و باخت در زندگی محو خواهد شد یا باختن شوقی می شود برای بازی... آن وقت دیگر اندوه چیزی در مقابل شادی نیست... مسیری است درخشان و شیوه ای است برای زندگی... و نتیجه اش؟ زندگی عمیق  ترین و تاریک ترین لایه های خویش را به ما نشان خواهد داد...
با این توضیحات حالا می توان درک کرد که منظور شاملو چیست وقتی می گوید؛
و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند...
یا این شعر درخشان شمس لنگرودی؛
دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه است
لگدکوبش کن
مستت می کند اندوه...

۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۱
حمیدرضا منایی

.


مجموعه گزارش هایی مستند تولید می کنم با عنوان باران و با موضوع فعالیت های نیکوکارانه... هر مستند در دو ورژن 15 دقیقه ای و 7 دقیقه ای تهیه می شود. امروز کانال برنامه را راه انداختیم که ورژن کوتاه را می توانید در آن جا  تماشا کنید...
آدرس کانال این است؛
https://t.me/BARANHR

۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰
حمیدرضا منایی

.


قصه ی خیلی از آدم ها و وقایع و جریان ها در ایران شبیه قصه ی واجبی است؛ نوجوان بودم که فهمیدم واجبی چیست و اولین بار جلوی در یک عطاری چشمم به جمالش روشن شد... در کیسه های نایلونی کوچک بسته بندی کرده بودند و درش را منگنه... چند سال بعد دیدم که بسته بندی اش کرده اند درون یک قوطی... مدتی بعد روی آن قوطی کافذی را سلفون کشیدند... چند وقت بعد دوباره که دیدمش رویش نوشته بود با فورمولاسیون جدید! چند روز پیش توی عطاری دیدم یک قفسه خوب را گذاشته اند برای واجبی! با فونت بزرگ هم رویش نوشته بود؛ با عطر لیمو!
قصه این است که اگر واجبی را با آب طلا هم بیامیزند باز هم همان واجبی است، مثل آدم هایی که شکل ها و حرف های شان بنابر موقعیت و جهت وزش باد تغییر می کند اما ماهیت شان غیرقابل دگرگونی است و به محض این که فرصت پیدا کنند ذات واجبی وش خودشان را نشان می دهند...

۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۴
حمیدرضا منایی

.


گسترش داستان

یعنی این که عناصر و اتفاقات و شخصیت هایی که وارد داستان می شوند بی کار و معطل نمانند و هر کدام هسته ی مرکزی حرکتی طولی یا عرضی در داستان باشند...
اما نکته ی مهمی که در گسترش داستان وجود دارد وابستگی و تابعیت هر عنصر به بافت کلی و روایی اثر است... یعنی چه!؟ یعنی این که برای مثال اگر بافت روایی یک اثر به فانتزی بنا شده، گسترش عناصر وفادار به فضای فانتزی بماند...
برای فهم بهتر به ساخت دو سریال لاست و خانه ی پوشالی می توان دقت کرد؛ در سریال لاست عناصر متعدد از تخیلی تا رئالیستی به هم می آمیزند... در هر قسمت عناصر یا شخصیت ها یا اتفاقات جدیدی وارد داستان می شود که ازومأ در یک راستا نیستند و به صرف رنگارنگ کردن خط داستان و تنوع به کار گرفته می شوند... ایت مسأله همان قدر که به جذابیت ماجرا کمک می کند خطرناک هم هست... نتیجه اش این می شود که در پایان بندی اثر ما با فضایی گیج و گنگ روبه رو هستیم، طوری که این احساس ناگزیر است که تولید کنندگان سریال فقط می خواستند به هر نحو ممکن داستان را جمع کنند...
اما در سریال خانه پوشالی( دست کم تا فصل چهار که من دیده ام) تمام عناصر در یک راستا به خدمت گرفته می شوند و هیچ حرکتی خارج از بافت کلی اثر به چشم نمی خورد... برای همین گسترش داستان و اتفاق های ناگهانی( مثلا ورود ناگهانی مادر کلر یا معاشقه اش با تام و تشکیل خانواده ی سه نفره) کاملا باور پذیر و در راستای خدمت به داستان و گسترش آن است...

* گسترش داستان ابعاد مختلف و گاهی تناقض آمیز دارد که طبیعی است در این گونه فرصت ها نمی شود گفت... پس آن چه این جا نوشتم حرف آخر نیست...

۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۴
حمیدرضا منایی

.


چند وقت پیش یکی از دوستان در بی خوابی دیدن دو فیلم را به من پیش نهاد کرد؛ بمان و جاده ی ماللهند... گفته بودم که فیلم ها را می بینم و نظرم را می گویم اما به جای گفتن در چهارچوب سینما، ترجیح می دهم همان حرف ها را در قالب فهم داستان و ساختارهای آن بگویم تا در نهایت چیزی دست مخاطب این خط را بگیرد...
اولین  و جدی ترین نکته ای که به فهم آن اصرار دارم این گزاره است؛ فرم زمانی حق ابراز و برآمدن دارد که از دل محتوا بیرون آمده باشد... به عبارت دیگر ما زمانی در داستان امکان ایجاد فرم را پیدا می کنیم که محتوای ما دلیل و دلالتی برای آن باشد... مثلا؛ کودکی اوتیستیک را اگر به عنوان راوی یک داستان انتخاب کنیم قاعدتا شکل روایی او وابسته به فرم ها و اشکالی است که او در ذهن دارد... یا بیماری پارانوئید را تصور کنید که بیان و زبانش وابسته به تصاویر منقطع و موازی وحشتناک روزمره است... در این موارد محتوا وابسته به درک دقیق شرایط ذهنی این گونه آدم ها است که در واقع همان فرم ارائه ی اثر است...
اما از طرف دیگر فرم گرایی همواره خطر کم شدن از محتوا را در پی دارد... فرمی که از دل محتوا بیرون نیاید باری سنگین و غیر فابل هضم بر شانه ی داستان می ماند که جز رماندن مخاطب اثری دیگری ندارد... یک مورد فرم گرایی هم در این چند سال در ایران دیده می شود که ناشی از ناتوانی نویسندگان در تولید محتوالست و برای این که این ناتوانی را مخفی کنند، سعی می کنند با فرم چاله چوله های داستان را پر کنند...
اما برای فهم این که چه طور فرم گرایی باعث کم شدن محتوا و عمق اثر می شود می توان کسانی مثل سلین، گونتر گراس و هانریش بل را با کسی مثل کالوینو مقایسه کرد؛ کلوینو نویسنده ای معمولی و کوچک نیست اما به وضوح در تولید محتوا و تفکر و عمق با سه نام دیگر کم توان تر است... این حرف هم به این معنا نیست که نمی فهمد و نمی داند، بلکه به این معناست که فرم گرایی او اجازه ی حرکت در عمق را از او می گیرد... به عنوان مثال نگاه کنید به آثار داستایوفسکی... به شاهکاری مثل ابله... اگر داستایوفسکی می خواست به واسطه ی فرم داستان را پیش ببرد قسمت عمده ای از تحلیل شخصیت ها را از دست می داد... یا در شاهکار سلین، مرگ قسطی، نویسنده به روایت خطی داستان برای هر چه بیش تر گفتن از شخصیت اصلی وفادار می ماند به جای فرم گرایی و برای گسترش محتوا زبان کشنده و شگفت آرگو را را خلق می کند...
در نهایت اما برای فرم گرا بودن یا محتوا و زبان محور بودن سلیقه است که حکم نهایی را می دهد... آن چه در این میان مهم و تعیین کننده است این که به هر اسلوبی روایی که انتخاب می کنیم در کل اثر وابسته و وفادار بمانیم و البته بشناسیم که داریم چه کار می کنیم... این طور نباشد که استفاده از فرم سرپوشی برای ناتوانی ما در تولید محتوا و جور کردن چفت و بست داستان باشد...
َ
۱ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۸
حمیدرضا منایی

.



بالاخره دلق ریایی پاره شد، دود شد و صاحبش را به خاکستر نشاند... حالا دیگر از زمان انذار دادن گذشته است... هر چند که می شود از زوایای مختلف اخلاقی این اتفاق را بررسی کرد اما قصد چنین کاری را ندارم... آن چه در نظرم است زاویه دیدی متفاوت از همه ی این هاست؛ آدم ها عمری را صرف کسب اعتبار و آبرو می کنند که خیلی وقت ها چیزی نیستند جز پرده ی پنداری که ما پیش چشم خود می کشیم... آن قدر که این اعتبار و آبروها مانعی است برای صداقت ما با خود... ولی بعضی ها این شانس را می آورند که به خاکستر بنشینند... قطعأ تاوان چنین اتفاقی بسیار سنگین است... اما همین سنگینی بها می باید ما را وادار کند که بهترین بهره را ببریم... سعی در بازسازی آن چه از دست رفته (به راست یا دروغ) بدترین برخورد با ویرانی است... نفهمیدن اصل ماجرا است... گیر افتادن در سطح است... ادر لایه های پایین زندگی دارد نقشه های بزرگش را برای ما پیش می برد... من می گویم اتفاق بزرگ تری در انتظار ما نشسته است... فقط باید دیدش و بادبان را به نفع طوفان هایی که می آیند تنظیم کرد... این تنها راه نجات از عفونت هایی است که درون ما را لب ریز کرده اند... این جور وقت ها همیشه یاد آن حکایت شگفت مولانا می افتم... می گفت خدایگونه ای در پیش رو ایستاده است. زیر یک دستش آب است و زیر دست دیگرش آتش... مردمان در مقابل او صف کشیده اند... غالب مردم به هوای تنعم به سمت آب می روند و از آن سو سر از آتش در می آورند... تنها بعضی از آدم ها دیوانه وار و پروانه وار خود را به آتش می زنند، همین ها از آن سو سر از باغ و بستان در می آورند...
زندگی قصه ی شگفتی هاست، طبایع ناقص و میان مایه ی ما حقیرانه اش می کند... فقط باید نترسید، با این شرط که هیچ چیز برای از دست رفتن وجود ندارد... گفتم که؛ تنها راه پیش رو رقصیدن بر سر ویرانه ی خویش است...

* رسم بر این است که وقتی راجع به کسی چیزی می نویسم، آن مطلب برچسب درباره ی دیگران می خورد... اما این مطلب به یقین درباره ی آزاده نامداری نیست... برچسب این مطلب درباره ی خودمان است...

۲ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۸
حمیدرضا منایی

.


قوه ی خیال نیروی عجیبی است... مثل فرزندش داستان می ماند که هوو قبول نمی کند... به طرز شگفت انگیزی تمامیت خواه است... در تقابل با عقل به راحتی کنارش می زند... حتی تن را تا آن جا که محمل و بستر و همراهش باشد، قبول می کند... به محض این که بدن دچار نقصان و عوارض بودن می شود( مثل درد یا گرسنگی و بیماری)، خیال دیگر تاب تحملش را ندارد... برای این که بتواند در بی انتهای هستی برود تمایل شدیدی پیدا می کند به حذف مانع سر راهش، حتی اگر بستر حضورش باشد!
پسوآ در کتاب دلواپسی به وضوح به این مطلب اشاره می کند... می گوید در  میان خیال و آن چه در جهان واقعی می گذرد، لحظه ای در انتخاب خیال شک نخواهم کرد... درک این که چرا پسوآ خودش را کشت در همین نکته است؛ خیال به جایی می رسد که هرگونه نیروی بازدارنده را ، اعم از تعقل و بدن، تحمل نمی کند و به راحتی حذفش می کند...

*حالا یادم افتاد که از زمان بی خوابی بلاگفا قرار بود مطلبی درباره ی خیال و انواعش بنویسم که خلاصه اش این است؛ خیال دو گونه است؛ فعال و منفعل... و خیال سوژه دار و بی سوژه... خطرناک ترین نوع، خیال فعال بی سوژه است آن چنان که پسوآ بود که از جایی به بعد نابودی حتمی است چوت عقل و بدن توان کشیدن چنان باری را ندارند... اما مطمئن ترین شکل خیال برای فرایند خلق، خیال فعال سوژه دار است، آن چنان که ابن عربی بود و سر خیالش را به زلف دختر نظام گره می زد...

۱ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۱
حمیدرضا منایی

9


1) تراژدی ای بزرگ تر از تولد سراغ ندارم... ولی این تراژدی آن قدر تکرار شده که دیگر نای گریاندن ندارد...
2) نوشتن عرصه ی شکست هاست... و نویسنده( لااقل در ایران) آن قمار بازی که بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...
3) من فقط دو راه برای مواجهه با درد زیستن و به تبع آن نوشتن سراغ دارم که می تواند از پس بلاهت و کوری سرنوشت برآید؛ هجو و شاعرانگی...
نمی دانم این مقدمات را چگونه می خواهید در ذهنتان دسته بندی کنید و نتیجه بگیرید، این پای خودتان است... اما این مقدمات برای من یک نتیجه دارند؛ من از روی ناچاری نوشته ام و خواهم نوشت اما این نوشتن های در تنگنا نباید منجر به تولید غم باد نامه شود... هر داستانی ( چه کوتاه و چه بلند) به مثابه آخرین رقص انسان پیش روی مرگ و تراژدی تولد است... پس باید زیبا رقصید... بازی کنید... مرگ را و تولد را و بلاهت نهفته در زندگی انسان را جشن بگیرید... بازیگوشی کنید... داستان عرصه  و میدان رقص است... رقصی در تنهایی... جشنی برای شکست... جشنواره ی تنهایی انسان... اندوه همواره پیش روی ما حاضر است... و قلم میل بی انتهایی به گفتن رنج نامه دراد... اما فریبش را نخورید... وقت نوشتن همه ی جهان در مقابل شما خواهد ایستاد حتی خودتان... باید مرز را رد کنید و به قول سهراب در دوردست خود تنها بنشینید... هر چند غمگین، هر چند غمگین اما بر غم چیره باید شد و متن را طرب کشاند... وقت نوشتن مطربی کنید... بگریید و مطربی کنید... هیچ وقت یادتان نرود؛ کار نویسنده رقصیدن بر ویرانه ی خویش است...

۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۶
حمیدرضا منایی

8


می خواستم آخرین بخش درس هایی برای نوشتن را بنویسم که نکته ای به نظرم بسیار مهم آمد و پیش از این هم در بی خوابی آورده ام. هر چند وارد فضای فرم و روایت نشدم و این یادداشت ها معطوف به زیرساخت های داستان نویسی است و صدها نکته ناگفته مانده است، اما نکته ای که از توماس مان خواهم گفت آن قدر مهم و حیاتی است که می توان آن را در قالب زیرساخت های داستان مقوله بندی کرد...

توماس مان می گوید: نوشتن رمان به آن دسته از احساسات برمی گردد که زمان زیادی از درک آن ها گذشته است و سرد شده اند و حالا در کمال آرامش می توان آن ها را سبک سنگین کرد و نوشت...

اما دست به نقد از این حرف می توان دو برداشت کاربدی و بسیار مهم کرد: اول این که نوشتن از آن چه به تازگی اتفاق افتاده و حواس و احساسات هنوز با آن درگیر است ، متن را به سمت سانتی مانتالیسم و انباشتگی احساسات سطحی سوق می دهد ...

و دوم ؛ ذهن به مرور زمان روشن بینی خود را درباره ی اتفاقات از دست می دهد ... آن روشنی عینی ابتدایی و تصویر واضح از یک اتفاق تبدیل به نقاط تاریک و نامریی می شوند ... در این هنگام زمانی که ذهن اقدام به بازخوانی یک اتفاق می کند با نقاط تاریک زیادی روبه رو می شود ... این جا پای خیال به وسط کشیده می شود تا نقاط از بین رفته را بازسازی کند ... همین دخالت تخیل در بازسازی ، ورود به عرصه ی درام و دور شدن از بافت خاطره است ...

۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۰
حمیدرضا منایی

.


یکی از جاهایی که می توان خوب به مردم نگاه کرد و لابه های زیرین فرهنگ و جامعه را بررسی کرد، صفحه ی سرچ اینستاگرام است... آن چه در این صفحه قابل توجه است، تقلیل زندگی به چند مفهوم مختصر و ساده است از جمله عکس سلفی، غذا، سفر و زندگی های به قول خودشان رنگی پنگی! بگذریم از این که کپشن های این پست ها را مثلا دخترکی نهایتا بیست و هفت هشت ساله(یا پسرکی) که دست چپ و راستش را نمی شناسد می نویسد و اصول موضوعه ی زندگی خودش را برای دیگران فرافکنی می کند( یا استفراغ می کند)... هیچ عیبی هم ندارد فی الواقع، هر کس مجاز است آن گونه که می خواهد زندگی کند.. آن چه در این میان دردناک است این است که این ملاکی می شود برای سنجش خوشبختی انسان... تصور کنید آدمی در فلان روستای دورافتاده یا در شهرستان یا حتی در تهران، این نوع زندگی را می بیند و فکر می کند آن زندگی های رنگی پنگی تمام معنای خوشبختی است که او نداردش... چند وقت پیش متنی می خواندم از استاد ملکیان... بحث را با این پرسش آغاز کرد که چرا انسان های امروزی این قدر سفر می کنند!؟ در صورتی که در گذشته این طور نبوده است! جواب استاد این بود که انسان امروزی موجودی تو خالی است که چیزی برای دیدن در درون خود سراغ ندارد و این تهی محض برای گذران روزها چاره ای جز سفر در شکل بیرونی ندارد... در مورد غذا هم همین طور است؛ مفهوم غذا در اینستاگرام به طرزی شگفت آور استحاله پیدا کرده است... ما با شکلی از مصرف گرایی حاد روبه روایم که به هیچ عنوان هدفش تأمین نیازهای انسان نیست...
همین امشب کمی مانده به اخبار تبلیغ مایع ظرفشویی پریل پخش می شد... اولا که کاملا دروغ می گوید یک قطره اش برای ظرف شستن کافی است! برای یک بار ظرف شستن یک تشت مایه لازم است! نکته ی جالب اما این بود که مایع ظرف شویی را به جشن و مهمانی پیوند می دهد با شعاری شبیه این؛ مایع ظرفشویی پریل، مهمانی و جشن بیش تر! 
این که معنای خوشبختی چیست و آیا اصولا قرار گرفتن معنای خوشبختی در کنار معنای انسان خواستی به جا و درست است یا نه، بحث دراز دامن و مفصلی است و جوابش از انسان به انسان دیگر فرق می کند... اما یک چیز برای من قطعی است؛ این که این خواست حداکثری به خوشی و خوشبختی و جشن و شادی نه در معنای دیونوسیوسی*که بر عکس، دوری از مفهوم شادی و خوشبختی دلالت می کند... این در واقع پرده و نقابی است بر عجز انسان و ناتوانی اش در فهم زندگی...

* دوستان نزدیک همیشه از من شنیده اند؛ کسی توانایی شادی و فهمش را دارد که اوج ویرانی را درک کرده باشد و سرنوشت اندوهبار بشر پیش رویش باشد... فقط چنین انسانی قادر به شادی وافعی است...

۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۸
حمیدرضا منایی

.


یک بار دو سه سال پیش و یک بار هم تازگی ها نشستم به تحلیل ساختار فیلم های ترسناک... ژانر وحشت برعکس ژانری مثل جاده، زیر ژانرهای متعددی دارد... دقیق تر بگویم؛ عامل ترساننده و ترسناک بسیار متعدد است و استفاده از هر کدام از آن ها، ما را به ملزم به رعایت قواعدی می کند که در زیرگونه های دیگر همین ژانر قابل استفاده نیست و حتی جواب عکس می دهد...

میان تمام زیرگونه ها من به دو شکل از اجرا دلبستگی دارم؛

اول: شبیه آن چه در سریال مردگان متحرک دیده می شود! یعنی وقتی انسان خود تبدیل به نیروی شر و ترساننده می شود... این اتفاق ( ترسانندگی به واسطه ی انسان) در فیلم های مثل اره و جیغ پیش ار این افتاده بود اما در مردگان متحرک این ترسانندگی از جمعیت زامبی ها آغاز و در طی فرایندی به ترسانندگی انسان و نیروی شرورانه اش می رسد که به نظرم در گسترش قواعد این ژانر بسیار مؤثر عمل کرده است...

دوم: آن چه آلخاندرو آمنابار در دیگران انجام می دهد که به نظرم شگفت انگیز ترین اجرا در تمام تاریخ ژانر وحشت است... چیزی که در دیگران اتفاق می افتد مبتنی بر یک دریافت سهل ممتنع استوار است؛ این که تمام چیزهایی که در اطراف می بینیم، مثلا لباس عروس یا چهره ی یک کودک، با انتخاب زاویه دیدی دیگر به امری وحشتناک تبدیل می شود...

اما اصل حرف؛ من پیش تر در بی خوابی مفصل راجع به تفاوت اروتیسم و پونوگرافی و شرطی که ما برای استفاده از هر کدام این ها در داستان داریم نوشته ام... ما حصل حرف این است که ما بنده ی داستانیم و نه بنده ی خود... هر آن چه را داستان برای بسط و گسترش خودش نیاز دارد پیش پای ما می گذارد... با این شرط هیچ امر ممنوعی برای نوشتن وجود ندارد... مشکل جایی آغاز می شود که من تصمیم می گیرد فارغ از فضای داستان ذهنیت خودش را اعمال کند...

می خواهم همین امر را، یعنی بندگی داستان را، به ژانر وحشت تعیمیم بدهم؛ در سریال مردگان متحرک خشونت آمیزترین صحنه های زد و خورد و قتل وجود دارد اما این همه خشونت در قریب به اتفاق موقعیت ها برای ساخت فضایی است که در خدمت طرح داستان و رسیدن به درکی نهایی قرار می گیرد...


۲ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۷
حمیدرضا منایی

.


امروز خبری خواندم درباره ی شیوه ی مرگ کوروش اسدی... به فکرم رسید بنویسم چرا  دوربین دست نگرفت و خودش را در جاده ها و کوره راه های دورافتاده گم و گور نکرد!
اما پشیمان شدم،
می دانم حریف بهت و پریشانی و ابتذال و فضای خالی پیش رو نشدن یعنی چه!

۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۶
حمیدرضا منایی

7


هیچ رمانی (و حتی در بسیاری از موارد داستان کوتاه) ناگهان و فی البداهه نوشته نمی شود... فرآیند خلق یک رمان به مدت ها پیش از آغاز نوشتن برمی گردد، و به دو گونه؛ اول تربیت خود و دوم مجموعه ای بی نهایت از یادداشت ها... هر حالی که نویسنده تجربه می کند و هر آن چه در دنیا می بیند، می باید که منشاء یک یادداشت و پیش نویس باشد... برای دور شدن از مفهوم کلی و شکل عینی و تجربی پیدا کردن به آن چه می گویم دقت کنید که مهم ترین همه ی آن چیزی است که تا به حال گفته ام و و مظهر همه ی آن ها حساب می شود؛ یک دفتر تهیه کنید با تعداد برگ های مناسب... جوری که برگ های کم نباشد تا زود تمام نشود و زیاد هم نباشد چون قرار است این دفتر از رگ گردن به شما نزدیک تر باشد... دفتر را به فصل های مختلف این چنینی تقسیم کنید؛ موضوع داستان/ تصویرها/ دیالوگ ها/ مونولوگ ها/ فرم/ خواب ها/ شغل ها/  و چیزهایی شبیه این ها... خودتان هم می توانید مقولات مورد نیاز را به عنوان سر فصل بیاورید... اما این که با هر مقوله چه طور می شود برخورد کرد و یادداشتش را نوشت به مرور یادگرفتی است و دست تان می آید اما برای نمونه ؛
موضوع
خودکشی ستاره ها
ممیزی که نویسنده شد
خانه ی کنار اتوبان
یا دیالوگ؛
- آدم سوزن هم که می خرد می خواهد کونش گنده باشد چه رسد به وقتی که می خواهد زن بگیرد!
- برو و من را یاد چیزهایی که ندارم نینداز
نکته مهم این است که آن چه می نویسید باید تبدیل به یک کد فراموش ناشدنی باشد و به محض این که حتی بعد از سال ها می بینیدش، مفهومش را به گستردگی و روشنی یادآوری کند...
اما هدف از این دفتر امتداد دادن لحظه ی حال است در تمام فرآیند نوشتن... نتیجه اش؟ دست پر بودن وقت نوشتن و زنده بودن چیزی که می نویسید...
همان طور که بالا گفتم این دفتر مهم ترین اتفاق در پروسه ی نوشتن است و به مثابه کارخانه ی آجری پزی است که به واسطه آن شما قادر به ساختن ساختمان خواهید بود و همیشه باید همراه داشته باشیدش تا آجرهای تان را تولید کنید... به محض این که کسی حرفی می زند یا چیزی می بینید باید یادداشتش کنید...  این کار یک شگفتی بزرگ و معجزه وار برای تان به همراه دارد که بعدتر ، آنان که دست به قلم ببرند خواهند فهمیدش...

۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۸
حمیدرضا منایی

.


کوروش اسدی درگذشت... از عمق جان متأسفم... اما تأسفم برای مرگ و مردن نیست که ناگزیر است و راه نجاتی از آن نداریم... تأسفم برای ناتمام مردن کوروش اسدی هاست... بعید می دانم در جهان کشور دیگری باشد که نویسندگانش این چنین دچار زودمرگی باشند... جوان مرگی نویسنده در ایران پدیده ی جامعه شناختی عجیب و تکرار شونده ای است... نویسنده ی ایرانی در واقع دوبار می میرد؛ یک بار بر اثر ننوشتن که زمینه های سیاسی و فرهنگی و اقتصادی دارد و دوم بار هم که کالبد از جان تهی می کند... اتفاقا مرگ سخت و دردناک و آن چیزی که می باید برایش متأسف بود مرگ اول است... نگاه کنید به نام نویسندگانی که بنا بر مشکلات معیشتی و امنیتی و فرهنگی و سیاسی از ایران مهاجرت کردند! حتی کسی مثل براهنی بعد از مهاجرت تمام می شود! وقتی از انسان هویت و کارکردش گرفته می شود، او دیگر مرده است... منتها ما این مرگ را زمانی می فهمیم که کالبد بی جانش جلوی چشم مان می افتد...
روان جمیع شان، ازهدایت تا کوروش اسدی، قرین آرامش جاودان...

۳ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۷
حمیدرضا منایی

.


چند روز پیش با یکی از دوستان حرف شاعرانگی در داستان پیش آمد و تفاوت شاعرانگی بین نویسندگان ایرانی، کسانی مثل محمود دولت آبادی، هوشنگ گلشیری، ابوتراب خسروی، و تا اندازه ای خسرو حمزوی... این اسامی را البته همین جا نگه دارید که زبان شاعرانه هر کدام شان، حرف و نقدی جدا می طلبد... اما می خواهم یک نام را فراسوی همه ی این ها بگذارم که یکی از اصیل ترین نگاه های شاعرانه داستان فارسی است... نویسنده ای مهجور و گم نام و دورافتاده که حتی بسیاری از کسانی که فعالیت مستمر در حوزه ی ادبیات دارند نامش را نشنیده اند، یعنی ک. تینا یا در واقع کاظم تینا تهرانی...

به طور خلاصه آن چه شاعرانگی در زبان می دانیم دو گونه است؛ اول ایجاد ساختار شعرگونه در شکل صوری زبان... تعدادی از اسامی را که نام بردم در این حوزه قرار می گیرند و شاعرانگی شان در رویی ترین و بیرونی ترین لایه ی زبان باقی می ماند... قاعده در این شکل از زبان رسیدن به وزن و خوشاهنگ شدن جمله است... اما شکل دوم، آن شاعرانگی است که نویسنده روابط بین عناصر داستان را ( و جهان را) شاعرانه می بیند اما زبان او لزومأ زبانی آهنگین و موزون نیست... کاظم تینا در همین حوزه ی دوم قرار می گیرد با این فرق که در بسیاری از موارد شکل صوری زبانش در نسبت با درون مایه میل به شعر و وزن پیدا می کند... 

به هر حال کاظم تینا یکی از صاحب سبک ترین نویسندگان معاصر ایرانی است و ناشناخته ماندنش چیزی از اهمیت او کم نمی کند...

* درباره ی کاظم تینا و  نام کتاب هایش می توانید ویکی پدیا را بخوانید... یک پرونده هم این جا درآمده که البته خودم نخوانده ام...


۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۱
حمیدرضا منایی

.



امروز برای مهرگان از همزمانی می گفتم... دردش این بود که برویم کتاب فروشی، گفتم تابستان که کانون می رود و کتابخانه ی آن جا جلو دستش است، کتابفروشی نمی رویم... می گفت آن جا کتاب پیدا نمی کند، رسیدم به چرایی اش و معنای همزمانی...
این هم زمانی معنای غریبی است... در زندگی هیچ کار درستی نمی توان کرد مگر به واسطه ی همزمانی... برای مهرگان گفتم از ریشه های این حرف... گفتم زمانی که کتابخانه زیاد می رفتم، زیاد پیش می آمد که از میان انبوه کتاب ها یکی را بیرون می کشیدم، می بردم و می خواندم... شگفت زده می شدم از این که این همانی است که باید باشد... تازه می فهمیدم معارف آن کتاب چه جای خالی بزرگی در ذهن من بوده و خودم هم نمی دانستم... در واقع ضرورتی ناخودآگاه مرا به سمت آن کتاب هدایت می کرد... اگر کسی اما بپرسد این هماهنگی و امتداد جهان درون و برون چه طور اتفاق می افتد، عجالتأ می گویم با در معرض قرار دادن خود... مثل آدمی که تشنه است و خودش نمی داند و با دیدن آب یادش می آید که تشنه است و بعد که اب را می نوشدمی گوید؛ عجب تشنه بودم! اما این در معرض قرار دادن خود به هیچ عنوان در چهرچوب های شناخته شده ی علی و معلولی و عقلی قابل شناخت نیست... عقل نمی پذیرد که آدمی خود را در معرض ناشناخته قرار بدهد و گرم و نرم شناخته اش را رها کند... البته حق با عقل است؛ امکان این که ما دست بر مشت پوچ و خالی زندگی بگذاریم و تاوانش را بپردازیم، همواره امکانی فعال و جدی است... که آدم خودش را می خواهد... اما از آن طرف؛ مولانا بیتی معروف دارد که اعتقاد من نیز هست... می گوید؛ تشنگان گر آب جویند اندر جهان/ آب جوید هم به عالم تشنگان... آب دیوانه ی آدم تشنه است... آن چنان که صیدی به دنبال صیادش...

* دوستانی که نکته های داستان نویسی را دنبال می کنند، بحث همزمانی بحثی بسیار جدی برای نوشتن است...

۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۴
حمیدرضا منایی

.


واقعأ عجایب المخلوقات ایم ما! بی قاعده! باری به هر جهت! خل وضع! و البته مقدار زیادی دل به هم زن! سئوال این است؛ بالاخره نویسنده ی ایرانی چه کاره است!؟ جواب خودم به این سئوال این است؛ لوله کش، مکانیک، کولر ساز، برقکار، آهنگر، نجار، تعمیرکننده ی کامپیوتر، آشپز، سرایدار، نصاب ماهواره، باغبان، بنا و چیزهای دیگری شبیه اینها... اما چرا این شغل ها را نام بردم؟ به دو دلیل؛ اول این که نویسنده مایه ی چندانی در بساط ندارد که برای هر کاری آدمش را خبر کند و مزدش را بدهد، پس قاعدتأ ناچار است حتی در حد راه افتادن کار، خودش دست به آچار و تیشه و ملاقه شود... و دوم این که نوشتن داستان ضرورت آشنایی با مشاغل مختلف است و وقتی شخصیتی داریم که رنگ کار است، می باید که نویسنده با اصول کارش آشنا باشد و دست کم یک بار قلم مو دست گرفته باشد... اما جواب به سئوال بالا در همین جا تمام نمی شود! برای این که وقت عزیزتان را نگیرم، می گذرم از گروهی که مادرزاد مدرس داستان هستند و یکی دو کتاب بی مایه و لاغر اندام درمی آورند که به سرعت کارگاه داستان بزنند! شگفت این که چیزهایی که تدریس می کنند، خود تواناییی انجامش را در کتاب های شان ندارند! به قول فروغ؛ همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد...
اما طیف سومی هم هست که یک قسمت شان محصول شازده های همه فن حریف مدرس داستان اند و به سئوال مورد نظر جواب خودشان را دارند! این ها که اتفاقا خیلی باحالند داستان می نویسند که بعد با تئوری هایی که پیش از آن خوانده اند، راجع به اش حرف بزنند! این ها مثال مرغی هستند که تخم می گذارد اما درونش به جای زرده و سفیده، باد می زنند!
ما در سرزمینی زندگی می کنیم که هیچ کس سر جای خودش نیست؛ سیاست مدارها کار دینی می کنند... دین دارها کار تجارت... تجار هم کار فرهنگی و ورزشی ... در این خر محشر سخت است که کسی بقال باشد و بقال بماند، هم چنان که سخت و ناشدنی است که کسی نویسنده باشد و نویسنده بماند! منتهی نمی دانم چرا من هیچ وقت به این قاعده عادت نمی کنم و همچنان شگفت زده می شوم...

۲ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۳
حمیدرضا منایی

.


1)کتابی دارد یاسمینا رضا که در ایران به نام بازیگاه تو، گرداب من ترجمه شده است... این کتاب داستانی است در قالب نامه ای بلند که پدری برای پسرش می نویسد... محتوای اثر هم اعتراضی است که پدر به شیوه ی زیست پسرش دارد که چرا زندگی اش از عصیان خالی است!
2)در فصل دوم سریال لیست سیاه و آخرین قسمتش ردینگتون حرف عجیبی به الیزابت می زند، می گوید من گناه خوارم! یعنی موجودی که تاریکی ها و گناهان دیگران را در خود جذب می کند تا آدم ها در روشنایی زندگی کنند!
3) داشتم شعر اسماعیل رضا براهنی را گوش می کردم... شعر عجیب و شگفت انگیزی است از نسلی که اندوهگین بود و آدمی مثل من هم وارث همان نسل است... مقایسه می کردم بین آن نسل و نسل خوشبختِ خجسته ی مشنگ فعلی... فرقش این است که رنج و اندوه نسل براهنی و اسماعیل شاهرودی ابژه داشت اما خوشی این نسل خالی از هر ابژه و سوژه است... تفاوتش را می شود در تولید شعری که کسانی مثل براهنی و نصرت رحمانی داشتند با شعر این دوره فهمید... اسماعیل را که گوش می کنم خوشحالم که خودم را ادامه ی همان نسل اندوهگین می بینم که برای رنجش ابژه ها داشت... وقتی می گوید؛ ای آشنای من در باغهای بنفش جنون و بوسه، می فهمم از چه حرف می زند... یا وقتی می گوید؛ تو نمرده ای، تو فقط دیوانه تر شده ای!
4) نصرت رحمانی الحق درباره ی خودش و نسلش دقیق گفت؛ جنگجویی که نجنگید/ اما شکست خورد...


۱ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
حمیدرضا منایی


اگر از میان دوستان و رهگذران و خوانندگان اینجا خانمی هست که کار گزارشگری مقابل دوربین می کند یا توانایی انجام کار را در خودش می بیند، برای من پیغام بگذارد...


۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۵
حمیدرضا منایی

6


قاعده این است که هر گونه فعالیتی در حوزه ی داستان، می باید معطوف به نوشتن باشد... ما اگر می خوریم، می خوابیم و در یک کلام زندگی می کنیم، فقط برای نوشتن است... پیش نهاد می کنم حتی در زندگی یک سلام خشک و خالی نکنید مگر این که چیزی در نوشتن ازش دربیاید! پس باید زیاد نوشت... هر جور که می توانید بنویسید و تمرین کنید... اتفاقأ وبلاگ نویسی یکی از بهترین تمرین هاست برای نوشتن... مجموع نوشته های تان باقی می ماند و هم خط سیرتان همواره پیش روی تان است... و دیگر؛ همان تکه پاره هایی که می نویسید بعدتر در جاهای مختلف داستانهایی که می نویسید به دردتان می خورد... راجع به همه چیز بنویسید، از دیدن یک اتفاق واقعی یا اجتماعی تا احساسی گنگ و دور که حتی برای خودتان ناشناخته است... جدای از شأن روان درمان گرانه ای که این کار دارد، دست تان را قوی می کند و به قول معروف نفس تان را بلند... که به خصوص در نوشتن رمان سخت به کارتان می آید... اما یک شرط؛ هر چه می نویسید بی رحمانه و وحشیانه بنویسید... بتازید... خودتان را سانسور نکنید... با موضوع درگیر شوید... این کار نتایج بی نظیری دارد؛ مهمترینش این که یاد می گیرید بنا بر موضوع و منطبق بر حال تان شیوه ی روایی مناسب را انتخاب کنید... دوم این که یاد می گیرید احساس تان را در مسیر درست و کنترل شده هدایت کنید... اگر در این دام افتاده اید که خویشان و نزدیکان تان وبلاگ تان را می خوانند، دو راه دارید؛ به یک وبلاگ ناشناس کوچ کنید و دوم؛ شمشیر را از رو ببندید و صابون رسوایی را به تن بمالید!
هدف هایی که از موارد بالا دنبال می کنیم این هاست:
نرم شدن پنجه تا جایی که قلم امتداد دست باشد
هماهنگ شدن ذهن با دست و قلم  ( دوباره به این مفهوم مهم خواهم پرداخت)
جمع کردن خرده روایت های جاری در زندگی
و مهم؛ این که دنیا را از پشت عینک کلمات ببینید و فاصله ای میان آن چه رخ می دهد با ذهن به نام کلمه ایجاد شود... در واقع ذهن باید بلایی به سرش بیاید که هر چه را چشم می بیند در لحظه تحلیل کند که چگونه و به چه شیوه ی روایی می شود نوشت و دراماتیزه اش کرد...

۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۸
حمیدرضا منایی